#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_714
... همه می ده ایِزبونِ
ُدم همچی
خودش را به من نزدیک کرد ، چانه ام را گرفت :ُصبی فکِکر
چنگی عه دل نمی زنی اما حالا می بینم نه ... خیلی تو دل برویی ... شیخ
َدسوخته چشاش انگار
... آبدین طالب همچی دلبریه ... پ
... سرم را عقب کشیدم : برو گمشو عوضی
ِس خُومِنداُدم
. نگاه خیره اش را گرفت : ها.. بهترهُمو بُرم تا کار د
با نفرت بدرقه اش کردم . حالم از او و بیشتر از خودم به هم می خورد ،
چرا اینقدر بی عقل بودم ؟ چرا به این راحتی خودم را بدبخت کردم ؟ آه
عطا ... کجایی که زنده به گورم کنی ... حق داشتی... حق داشتی که
احمق اگه عقل داشتم تو رو باور می کردم ...
سخت می گرفتی ! منِ
... حرفاتو گوش می دادم
در را قفل نکرده برگشت و با هر گام که به من نزدیک می شد قلبم تند تر
... می زد ... به رویم خم شد و فریاد زدم : گمشو لعنتی
... خندید : چیه ؟ نمی دونُسم می تونی با دسای بسه هم نون بخوری
romangram.com | @romangram_com