#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_712
خودم زار زدم ... بد بختی پشت بدبختی.. اما نه .. خودم کردم که لعنت بر
! خودم باد
...یه فکـرایی هست کـه بعضی اوقـات
بدجور میفته به جونـت و؛
حال خوبتو خراب میکنه ...
اونجآس که ازت میپرسن خوبـی؟
و تو به دروغ بآ یه لبخـند فیـک میگی خوبـم (:
!!!...دردایی که خودتم نمیدونـی چتـه و این عذابـت میده
شب از راه می رسید و فضای اتاق کم نور و کم نور تر می شد و بر وحشِت
من افزوده . از کی بی هوش بودم ؟ مادرم ... وای خدای من ! در چه
دلِ
حال است ؟
دوباره شروع به کوبیدن در کردم اما حس می کردم هیچ کس آن حوالی
نیست و صدایم به هیچ کس نمی رسد ... باز گریه هم دمم شد . در میان
آن همه تاریکی خدا را دریافتم... او با من بود .. من هرگز نا امید نمی شدم
. از آن وجوِد سراسر رحمت ... خدای من دستم را می گرفت
نمی دانم چه زمان گذشته بود که صدای چرخش قفل در کلید را شنیدم ،
در باز شد و همان مرد به درون آمد، چراغ را روشن کرد و من در خودم
romangram.com | @romangram_com