#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_711

چشمانم کم کم به اشک می نشست و خودم را ضعیف و ناتوان می دیدم ،

! لعنت به من که به شهاب اعتماد نکنم . لعنت

دوباره و چند باره کوبیدم تا در باز شد... به شدت هم باز شد و من بی

اراده از ترس در خودم جمع شدم ، مرد بلند قدی وارد شد که با ورود آن

همه نوری که پشت سرش بود و به چشمم هجوم آورد او را کاملا سیاه می

دیدم ، چشمهایم جمع کردم ، همه سعیم دیدن چهره اش بود : تو کی

هستی ؟ چرا منو زندونی کردی ؟

با پای راستش به زانویم کوبید : خفه شو و حرف زیادی نزن وگرنه خوُدم

. با همی دسا خفه ت می کُُنم

... از درد نفسم بند آمد اما ذهنم درگیر لهجه اش شد !جنوبی

خدا یا من کجا بودم ؟ خودم را عقب کشیدم ؛ اینجا کجاست ؟

ُدم بدی او دهنِ

انگشت تهدید به سویم گرفت : بخوای حرف بزنی و سر در

! وامونده تم می بنُدم ... حواست باشه ها

ِب ناراحتم را درگیر

رفت بیرون و در رابست ، صدای قفل شدن در اعصا

... کرد ، به گریه افتادم : درو باز کن لعنتی ... درو باز کن

دیگر هر چه ضربه زدم در باز نشد که نشد ! سر بر زانو گذاشتم و به حالِ


romangram.com | @romangram_com