#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_710
گیج و خسته بودم . باز هم چشمانم را بستم تا کمی فکر کنم . کجا بودم ؟
هیچ به خاطر نمی آوردم ... دوباره چشمانم را گشودم و سعی کردم
بنشینم اما در کمال حیرت و تعجب متوجه شدم که دست ها و پاهایم با
طناب بسته شده است . وحشت جای آن همه گیجی و بی خبری را گرفت ،
چه اتفاقی برایم ... و ناگه به خاطر آوردم ، ملاقاتم با شهاب ! نوشیدن
قهوه ای که تصور می کردم چون در کافه ست نه در خانه ش نمی تواند
... خطر ناک باشد ! احساس خواب آلودگی و بی خبری و اینک
خدایا ! با وحشت به خودم و لباس هایم نگاه کردم. همان بود که بود فقط
. شالم دور گردنم افتاده بود
سرم را که به سنگینی کوه بود را بلند و به اطراف نگاه کردم . فضایی نیمه
تاریک و بسیار گرم . یک در و پنجره ی کوچک آهنی دیدم که نور کمی از
. اطرافش به درون می تابید و روشنی اتاق از همان بود
سعی کردم بنشینم ، بدنم خشک شده بود ... به سختی به خودم حرکت
دادم و نشستم . در اتاق هیچ نبود جز همان موکت زیری که زیر پایم بود و
دستم را هنگام نشستن خراشید و به سوزش انداخت . حالت تهوع آزارم
. می داد و خیس عرق شده بودم
خودم را روی زمین کشیدم و به در رساندم ، با هر دو پا محکم به در
... کوبیدم : لعنتی ... درو باز کن
romangram.com | @romangram_com