#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_709

چشمانم تار شد ! چند بار پلک زدم : فکر نمی کردم بتونم از پسش بر بیام

...

تصویرش کج و معوج شد ... احساس سرما و بی حسی به جانم افتاد ..

ِس بدی

! چه ح

... ــ سردمه

تکیه اش را برداشت و آرام دست پیش آورد و دستم را گرفت ، داغ بود اما

ِس تنفر و تهوع به من دست داد ... دستم را پس کشیدم : من ... با ... ید

ح

...

خواب ! به یک باره خوابم گرفت . خستگی و ضعفبر من غالب شد ، آنقدر

... که حتی نتوانستم بر خیزم

فقط حس کردم کسی زیر بازویم را گرفت و بلندم کرد قادر به گشودن

چشمانم نبودم .. صدا ها دور و دور تر می شد ... به ناگه در سیاهی مطلق

! فرو رفتم





چشم که باز کردم اولین چیزی که دیدم دیواری سبز رنگ و نا آشنا بود ...


romangram.com | @romangram_com