#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_706

. نقطه ی سالن نشسته بود . سالنی ته چندان شلوغ

. پیش رفتم و با دیدنم بر خاست : سلام ریحانه خانوم ! خوش اومدی

. ــ سلام . ممنون

. تعارف کرد بنشینم . نشستم و روبه رویم نشست

لبخند زد و منو را به دستم داد . وقتی کافه نرفته باشی و از میان آن همه

نام عجیب و غریب جز قهوه ندیده و نخورده باشی عاقلانه ست که همان

را انتخاب کنی ... هر چند کامت از طعم روزگار تلخ باشد ، خب می شود

سفارش دهی : با شکر لطفا

" !

دقایقی بعد سفارشمان را آوردند و من حتی ناِم سفارِش او را هم نمی

. دانستم اما با تفاوت داشت با قهوه ی نه چندان غریبه ی من

نگاهی به ساعتم انداختم : خب ؟ اگه ممکنه زودتر بفرمایید ، من زیاد وقت

. ندارم

مقابلش که حاوی سفارشش بود را با قاشق کوچِک نقره ای به هم زد

فنجانِ

:خسته نمیشی از این همه پایبند اصول بودن ؟

قهوه ام را هم زدم ، دیگر تحمل تلخی بیش از این که کشیده بودم را

ِر یک فنجان قهوه


romangram.com | @romangram_com