#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_704
. خودت می سپارم
تنها،
غمگین
ومنتظر،
با برگریزان
روی نیمکت پاییز نشستیم
ولی باز هم از چشم های
!!!تو خبری نبود
********
در آن روز وقتی برای بار دوم شماره ی علی را دیدم متعجب و با این امید
. که خبری از خانواده ی پدریم گرفته پاسخ دادم : سلام
. با شنیدن صدای پر از شوقش پاهایم از حرکت ایستاد
! ــ ریحانه ... ریحانه عرفان به هوش اومد
. خدایا !! اشک ... همراه غم و شادی !! چشمانم پر شد
... ــ علی ... باورم نمیشه
ــ الان دیدمش ... نمی دونی چقدر خوشحالیم ... مادرم از خوشحالی از
. حال رفت
اشک هایی که روی گونه هایم راه گرفته بود را پاک کردم : خدا رو شکر ...
romangram.com | @romangram_com