#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_703

ــ در مورد عطا ؟

. ــ آره .. تصمیم جدیدی گرفتم

... خدایا ... نکند قصاص

آب دهانم را فرو بردم : کجا بیام خدمتتون ؟

. ــ آدرس رو می فرستم واسه ت

خدا حافظی کرد و تماس را قطع . نگاهم به صفحه ی گوشی خیره ماند .

خیلی نگذشت که پیامش رسید . آدرس یک کافه به اضافه ی ساعت قرار

. که می شد شش عصر

گوشی را در جیبم انداختم . به چه بهانه می توانستم بروم ؟ از دروغ گفتن

بی زار بودم ... باید بی آنکه به مادر چیزی بگویم از خانه خارج شوم . چند

. جا هم می توانستم برای کار بروم و فقط همان را به مادر بگویم

به خانه بازگشتم . مادر باز همان بود که می خواست باشد تا من ادب شوم

.دیگر مهم نبود . همینکه می دانستم حواسش به نم است دلم ار گرم کرده

. بود

تا ساعت پنج خودم را با درس هایم سر گرم کردم و چه خوب که از

شانسم مادر برای خرید رفت و من به سرعت آماده شدم ؛ مثل همیشه

. ساده و مرتب ، و از خانه بیرون زدم

دل در دلم نبود برای رسیدن و تصمیم تازه ی شهاب ! خدایا عطا را به


romangram.com | @romangram_com