#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_700

... ــ

ــ می گفت شهاب سرمدی پیشنهاد داده که بره و از خواهرش پرستاری کنه

...

... ــ

ـــ نه ! تو بذار حرفمو بزنم ... چرا جوش میاری ! نه ارتباط نداره ....من

نذاشتم ... الو... الو ؟

تماس قطع شده بود ! مثل همیشه یک مکالمه ی نصفه نیمه و کلی استرس

! برای عطا ... آه بمیرم برای دلش ! کاش مادر نگفته بود

اشک هایم باریدند ، هنوز هم مرا می خواست ؟ یا فقط با شهاب سرمدی

مخالف بود ؟ هنوز دلواپس دیر کردنم بود ؟

زارم را ببیند .

در را آرام گشودم و خارج شدم ... نمی خواستم مادر حالِ

کمی پیاده روی ... تا امامزاده و یک زیارت و دو رکعت نماز حالم را خوب

می کرد . اشک هایم را پاک کردم و به راه افتادم . هنوز صدای مادر در

گوشم طنین خوشی داشت ... دلش با من بود ! من تحمل می کردم تا

. وقتی دلش صاف شود از من و گناهم

عطا هم دلگیر بود فقط . بی شک مادر قضیه ی عرفان را برایش گفته بود

...اما مطمئن نبودم مرا بخشیده یا فقط از روی غیرِت ذاتی اش از ارتباطم


romangram.com | @romangram_com