#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_699

ــ اگه می دونستم اینطوری میشه قلم پاهام می شکست و به این خونه

... نمی اومدم

..... ــ

! ــ زنده باشی پسرم ... کارم دعا کردن برای توئه

.... ـــ

ــ نه ... دیر نشده دیگه الان باید پیداش بشه این روزا فکر کنم کلاساش

... سنگین تره ... از شرکت پیمانم که بیرون اومده

...... ـــ

دلم لرزید . در مورد من سوال کرده بود ؟

ــ عزت گفت . خودش که نه . راستش دلم خیلی پره ... نمی دونی از

داداشم چقدر سرکوفت شنیدم ! عمه به همه گفته ... حالا همه به یه چشم

... دیگه نگام می کنن

دلم براش می سوزه اما بذار یه کم ادب بشه ! رنگ به روش نمونده ... شده

دوپاره استخون .. نگاش می کنم دلم آتیش می گیره ! غصه ی تو داره آبش

! می کنه

سیلی از اشک به چشمانم هجوم آورد . احساساِت واقعی مادر همان بود !

لعنتی پنهانش کرده بود

. فقط پشت آن ماسک خونسردیِ


romangram.com | @romangram_com