#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_698
. ــ منظورم این نبود آبجی ! می پرسم
آبجی گفتنش دلم را گرم کرد و حس اعتماد بیشتری داد . هر چند کاملا به
. نظرم قابل اعتماد می آمد
. ــ ممنونم
پس از آن حال خانواده ام را پرسید و حال خانواده اش را پرسیدم ... می
پیش آمده کنار
گفت دختر ها بر خلاف مادرشان برایم دلتنگند و با موضوعِ
آمده اند و به نحوی مرا درک می کنند . من اما فقط محتاج درک کردنِ
. مادرم بودم . اعتمادی که داشت و من با ندانم کاری سلب کرده بودم
تماس را که قطع کرد به ایستگاه اتوبوس رسیده بودم ، چقدر پیاده طی
! کرده بودم
کلید انداختم و آرام در را گشودم . صدای صحبت مادر با تلفن شنیدم : نه
پیشو پس بده به
مادر ... نه .. هر چه به صاحبخونه التماس کردم پولِ
خرجش نرفت که نرفت... می گه فعلا ندارم و باید تا آخر قرار داد صبر
... کنین ... حرفشم حقه ! قرار داد بستی
!دلم فرو ریخت . عطا ؟
. آرام و بی صدا در را بستم تا مادر متوجه حضورم نشود
romangram.com | @romangram_com