#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_696
. باعث شد به خود بیاییم
خاطری ندارم اما چشم به راِه به هوش اومدنشم ...
گفتم : درسته تعلقِ
آنسه هنوز با شما زندگی می کنه ؟
ــ بله ... اما متاسفانه مادر رفتار چندان مناسبی باهاش نداره . اون بیچاره
ِر عرفان تحمل می کنه ... بار ها شاهد گریه های یواشکیش بودم ...
به خاط
. دلم می سوزه و کاری از دستم بر نمیاد
دلم به حال آنسه سوخت . من که به هر طریق راحت شده بودم بی چاره
. او که تازه گرفتار شده بود
ــ هنوزم از من شاکیه ؟
. لحنش به خنده نشست : تا دلت بخواد ! نمیشه اسمتو به زبون بیاریم
. ــ من منتظرم عرفان به هوش بیاد و این بازی رو تموم کنم
. ــ بازی بدی بود ... خودتو به دردسر بزرگی انداختی
َسم
. ــ همه ازم ناراحت شدن ... حتی عزیزترین کَ
ــ مادرت ؟
... ــ مادرم ! خیلی دلگیره و هیچ جوری هم نمی خواد منو ببخشه
romangram.com | @romangram_com