#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_695

!...خواب از چشم من می دزدد

عباس معروفی

دلم مملو از هیجان شد . ممکن بود عرفان... ؟ !به سرعت پاسخ دادم :

سلام

... ــ سلام ریحانه خانوم

ــ عرفان به هوش اومده ؟

نا امید و صدایش که گفت : نه هنوز

! اندکی مکث و منِ

ِس خوبی بود آن خوشحالیِ

همه ی هیجانم فرو ریخت و وا رفتم ، چه ح

! کوتاه حیف که بی داوِم بی دوام بود

... زمزمه کردم : خیلی طولانی شده

... ــ خدا بزرگه . همه منتظریم که برگرده و مطمئنم که بر می گرده

من اما دیگر مطمئن نبودم . دلم به شک افتاده بود ، چرا اینقدر طول

کشیده بود ؟

. ــ امیدوارم

ِو بوجود آمده هردو رشته ی کلام از دستمان در رفته بود ، کمی سکوت

با ج


romangram.com | @romangram_com