#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_694

. عقب گرد کردم : روز خوش مرجان خانوم

ِب همه ی گستاخی هاتو می گیری

... دندان به هم سایید : یه روز جوا

دیگر به سوش باز نگشتم دستم را در هوا تکان دادم : موافقم ، همه ی ما

! سزای همه کارامونو می بینیم !! دیرو زود داره سوخت و سوز نداره

از در گذشتم و آن را به هم کوبیدم . مرجان حتی نمی توانست حدس بزند

با شورانگیز چه ارتباطی بر قرار کردم و چگونه از ماجرا باخبر شدم وگرنه

. بی شک مرا هم زنده نمی گذاشت

او به من دروغ گفته بود که می خواهد به یک سفر کوتاه برود . او فقط

می خواست کارهایش را راست و ریست کند و از ایران برود تا دست هیچ

کس به او نرسد ... مثلا فرار کند ! می خواست وقت کشی کند ... ادعای

. عاشقی ! لعنت به خوی پست

باید به خانه باز می گشتم . با آن ذهن درگیر و پر از سوال ! در راه بودم که

... علی تماس گرفت

دلم بهانه ی تو را دارد،

!تو می دانی بهانه چیست؟

بهانه همان است که

شب ها


romangram.com | @romangram_com