#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_693
" و در دل اضافه کردم " پشتی میله های زندان
نرفته ایستادم : راستی می دونه که چه معامله ای کردیم ؟
اخم کرد : نیاز نیست بدونه ! قراره تو خودتو کنار بکشی و باقی رو بسپاری
... به من
چهره ام را تعجبی مصنوعی بخشیدم : کاری جز این کردم ؟ سپردم دستت
! اما نمی بینم کاری کرده باشی
لبهایش را به هم فشرد : منتظر وکیلم هستم . لطفا "تو کارهایی که دیگه به
! تو ربطی نداره دخالت نکن
لبخندم را ، همان که از تمسخر بود تکرار کردم : بله ! حق با شماست ...
فقط یه چیز ... با همه ی نگرانی ها و دلسوزی هایی که واسش دارم
یک قتل
ِر آسوده از فکر و خیالِ
خوشحالم که عذاب وجدان نداره و شبا س
... رو به زمین می ذاره ! بیچاره اونی که
غرید ، کاملا غیر منتظره : منظورت از این گوشه کنایه ها چیه ؟
لبخندم را جمع کردم : چرا ناراحت میشی ! منظوری نداشتم ... حسمو از
ِس عطا گفتم
! ح
romangram.com | @romangram_com