#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_688
لب تخت نشست که ضربه ای به در خورد ، پرستارش بود . برای پذیرایی
آمده بود . سینی حاوی چای و شیرینی را روی میز گذاشت و تعارف کرد
. سپس بیرون رفت . نمی دانستم شورانگیز مقابل او حرف می زند یا نه
او که رفت لبخند زد : عجیبه که با حضور تو آرامش می گیرم . تو این سال
ها با هیچ کس احساس راحتی نکرده بودم . هیچ وقت نتونسته بودم با
. کسی حرف بزنم
گوشم به حرف هایش بود و ذهنم درگیر پدربزرگی بود که هرگز نامی از او
. نشنیده بودم
پدری که فقط گفته بودند فوت کرده ، محل دفنش هم در شهرستان هست
.همین قدر می دانستم و مشکلات زندگی و بغض و حسرت هایی که به
. دل داشتم آنقدر بود که دیگر نشده بود بخواهم رد و نشانی بگیرم
فکرم درگیر این موضوع بود که چگونه از مادر بپرسم و پاسخ بگیرم ؟ اگر
عطا در مورد پدربزرگ حرف زده باشد او هرگز حقیقت را به من نمی گفت .
خود نمی
باید راه دیگری پیدا می کردم ، عزت ؟ نه ، او را آنقدر امینِ
. دانستم
نیم ساعتی دیگر نزد شورانگیز ماندم ، دیگر در مورد عکس ها حرفی نزدم .
سال "گذرانده بودم" ماه "هم می توانستم تاب
romangram.com | @romangram_com