#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_687

ادامه داد : دروغ نیست اگه بگم بهت حسودیم میشه .... تا پیش از این

... ازت متنفر بودم ... اما الان فقط

نفسش را شبیه آه بیرون فرستاد : وقتی شنیدم داشت به شهاب می گفت

دختر دیگه ای رو دوست داره من بی صدا شکستم . گفت مدتهاست به

دختری علاقه داره . اسم تو رو با عشق به زبون آورد ... خندید و گفت هر

چند خیلی سرتق و بد خلقه اما مال خودمه ...بالاخره یه روز عاشقش می

کنم ! نمی دونست داره با این حرفا چه آتیشی به جونم می ندازه ! سعی

کردم نبینمش . اما نمی دونم چه جاذبه ای داشت که نمی تونستم ازش دل

بکنم . اخلاقش ، ظاهرش ... نمی دونم هر چی بود بادیدنش دلم براش می

... رفت

حس حسادت را به قلبم سرازیر می کرد . کاش ادامه نمی داد . نمی

خواستم از احساسش بگوید ! تاب این را نداشتم که بشنوم دلش برای او

! می رفته یا اگر ببیندش باز هم می رود

! اخم هایم بی اختیار در هم می رفت ... حس مالکیت

عطا گفته بود عاشقم می کند ! آنقدر سعی کرد ، آنقدر با دلم بازی بازی کرد

که حواسم را از خودم پرت کرد ، از اهدافم ، آرزو های بلندم ... حواسم

پرِت عاشقی شد ! دل داد و دل گرفت . اما افسوس ! و چقدر تلخ بود این

. افسوس های آخر هر فکر و خیالم . کامم را چون زهر می کرد


romangram.com | @romangram_com