#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_686

به طرفم برگشت : پدربزرگت دیگه ... می خواست بهش اطلاع بده که تو

رو پیداکرده . اما عطا مخالف بود ... فقط من این موضوعو می دونم ..

. حتی داداش هم نمی دونه ، منم خیلی اتفاقی فهمیدم... همون شب آخر

خدایا ! چه می شنیدم ؟ پدربزرِگ من ؟ چرا هیچ از او نمی دانستم ؟ کجا

!بود ؟ اصلا زنده بود ؟

...دل را قرار نیست مگر در کنار تو

حسین منزوی

نگاه حیرت زده ام همچنان به او بود . به طرفم برگشت . من چیز زیادی

نمی دونم . فقط می دونم پدرم اصرار داشت به پدر بزرگت بگه که تو رو

پیدا کرده اما عطا مخالفت کرد و سر همین موضوع با هم گلاویز شدند ،

عطا خیلی جوش آورده بود ، می گفت به هیچ قیمتی حاضر نیست ریحانه

رو از خودش جدا کنه می گفت تا قبل از ازدواج نمی ذاره این آشنایی

. صورت بگیره

شنیدن این موضوع جدید گیجم کرده بود . ذهنم قدرت تجزیه و تحلیلش

را از دست داده بود . چطور ممکن بود پدربزرگی داشته باشم که خواهان

! دیدار من بوده باشد ؟ آن هم در ناکجای این دنیای بزرگ

! شورانگیز با نگاهی سرد گفت : عطا خیلی دوستت داره

. بی حس بود چهره ی رنگ پریده اش


romangram.com | @romangram_com