#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_684

"با دست اشاره کرد : بله ، بفرمایید لطفا

.

ننشسته گفتم : اگه اجازه بدید می رم اتاقشون ... زیاد وقت ندارم برای

. موندن

. ــ هر جور مایلید ... بفرمایید

راِه پلکان را در پیش گرفتم . مقابل اتاق پشت در ایستادم . چند ضربه به

. در زدم و در را گشودم

پشت میز نشسته بود و با حضورم سر بلند کرد ، دل به دل راه داشت ، از

. دیدنم خوشحال شد ، همانگونه که من هم خوشحال شدم

! لبخند بر لبهای بی رنگش نشست و بر خاست : خوش اومدی

. تشکر کردم و به سویش رفتم . دست هایش همیشه سرد بود

. صندلی را برایم پیش کشید و نشستم

ــ خوبی ؟

. سر تکان داد : خیلی آرومم

. سر تکان دادم : خدارو شکر

نگاهش را به چشمانم دوخت : نگران عکس ها بودی ؟

نتوانستم لبخندم را پنهان کنم : بیشتر از اونچه که فکرشو کنی ! تنها راه

! اثباِت بی گناهی عطا


romangram.com | @romangram_com