#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_681

حرکتی به سرش داد و یا علی گفت و برخاست ... لبخندی بر لبهای خسته

... ام نشست

به اتاق رفت و مادر با سینی چای آمد . پیش از آمدن عزت بر خاستم و به

دنبالش رفتم ، هرچند نگاِه مشکوِک مادر را به خود جلب کردم اما به این

. می ارزید که توضیحش بیفتد به گردن عزت

دم در ایستادم و او کاغذی از جیب شلواری که به رخت آویز بود برداشت :

. یادداشت کن اینو به من برگردون

. دست بردم و گرفتم : ممنون

ــ چقدری می ریزی به حسابش ؟

. ــ از حقوق من چقدر میشه بریزم ... خیلی نیست

! نمی خواستم بفهمد . اجبار که نبود گفتنش

. ــ دستت درد نکنه

عزت پدرم نبود اما این هم دلی های تازه اش را دوست داشتم ، حس

! خوبی بود پدر داشتن

نگاه کنجکاو مادر را نادیده گرفتم و زیر لب شب بخیر گفتم و به اتاقم

رفتم . کامم هنوز هم تلخ بود ، نگاهی به شماره حساب انداختم ، متعلق

. چه کردی

بود به او ، با همه ی بد خلقی ام لبخند تلخی بر لبانم نشست "


romangram.com | @romangram_com