#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_679

... چقدر خواهش می کرد باورش کنم و من

اشک ها تمامی نداشتند . دل خوش بودم به عکس هایش که دور از چشم

مادر از آلبوم برداشته بودم . اگر می فهمید هم مهم نبود .. دلتنگی ام آنقدر

. بزرگ شده بود که جایی برای خجالت نمانده بود

. عزت دیر آمد اما بیدار مانده بودم . صبح او را نمی دیدم

. صبر کردم تا لباس عوض کرد و آبی به صورتش زد

. ــ سلام

به رویم لبخند زد : اومدی بابا ؟

. ــ برادرش برگشت دیگه نیاز نبود من بمونم

سر تکان داد : چه خبر ؟ مشکلی که پیش نیومد؟

. ــ نه ... خوب بود

! مادر از اتاق بیرون آمد . خوشرو بود ، خوش به حال عزت

سلام و خسته نباشیدش پر از مهر بود . همان مهری که دیگر خرجم نمی

. کرد

عزت نیز دل داده بود به این مهر .. دل داده بود که دل بریده بود از ان

. مواد لعنتی که خیلی از خانواده ها را از هم پاشیده بود

با این حال برای محبتی که بینشان جریان داشت از صمیم دلم خوشحال

. بودم


romangram.com | @romangram_com