#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_678

اشتباهی که از روی عشق مرتکب شده بودم ! حقیقتی تلخ که باید می

! پذیرفتم و نمی توانستم

!! با حسرت به گوشی خیره ماندم شاید تماس بگیرد ، اما دریغ

من

دختری را میشناسم

که قطرههای باران

سنجاق شده به موهایش

دختری که

.صورتش همیشه ابریست

راحیل مهرابی

تممام ساعات باقی مانده ی روز و آن شب کامم تلخ تر از زهر بود و حال

خودم را نمی فهمیدم . سردرگم و پریشان . هیچ حالم خوش نبود ... او

نخواسته بود صدایم را بشنود . نتوانسته بود تحملم کند ... بی قراری و

. تمنایم را دیده بود و بی رحمانه تماس را قطع کرده بود

از آنجا که بی انصاف نبودم باز هم حق را به او می دادم . حق داشت

نخواهد مرا ببیند . نخواهد صدایم را بشنود . من از نظر او بد کرده بودم ،

خیانت درد داشت و من چه راحت آن درد را به او ارزانی کرده بودم ... باز

هم به یاد می آوردم وقتی بود و نادیده اش می گرفتم . بی رحم بودم ...


romangram.com | @romangram_com