#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_676

... زندگی زد اما مادر

فکری به ذهنم رسید... اشک هایم را پک کردم . می توانستممقداری از آن را

به عطا برسانم . بی شک در آنجا نیاز داشت . می دانستم عزت هر از چند

. وقت که به ملاقاتش می رود برایش مقداری پول هم می برد

. باید به عزت می سپردم

با این فکر کمی آرام گرفتم . لباس هایم را عوض کردم و پس از مدتها لای

کتاب درسی ام را گشودم ... چقدر سخت بود تمرکز و درس خواندن اما

. چاره ای نداشتم

صدای در که آمد به هال سر کشیدم . مادر رفته بود . بچه ها هم مدرسه

بودند... چه سکوتی خانه را فرا گرفت . به سر درسم بازگشتم که صدای

زنگ گوشی مادر برخاست، گوشی را نبرده بود ! شاید از موسسه بود.. برای

. پاسخ دادن اتاق را ترک کردم

شماره ای که دیدم نفس را در سینه ام حبس کرد... یک شماره ی خاص !

.... متفاوت با همه ی شماره های دیگر

! عطا

! دستم به لرزش افتاد ... پاهایم نیز ... بیش از این ها قلبم

. پاسخ به تماس را زدم اما صدایم در نیامد

! همان هیاهوی همیشگی


romangram.com | @romangram_com