#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_675

بر خلاف تصورم مادر به محض شنیدن چون آتشفشانی منفجر شد و به

زبان آورد هرچه را که نباید ! سرکوفت کارهایی را زد که دلیل واقعیش را

درک نمی کرد ... نمک به زخمم می پاشید که آبرویش را ریختم ... دیگر

... توان سر بلند کردن جلوی فامیل را ندارد و

تمام مدت در سکوت نگاهش کردم تا دلش را خالی کند ، حق با او بود ...

چه می دانست از آن حجِم دلتنگی که مرا گرفته بود ... خودش را می دید

و آبروی از دست رفته اش را ... اما آیا قبل از من عزت آبرویی گذاشته بود

؟ !مادر خود زن آبرو داری بود ؛ ذره ذره جمع می کرد و عزت به ناگه به باد

پری داشت ؟ چرا نمی توانست

می داد ... اما چرا فقط از من اینگونه دلِ

چشم ببندد همانگونه که روی کارهای عزت می بست ؟ مهر مادرانه اش

... بیشتر بود یا

به اتاقم پناه بردم و تنها شاهد اشک هایم دیوارهای اتاقم بود . نگاهم به

پاکت مچاله شده ای بود که شهاب داده بود و من به مادر سپرده بودم.. اما

او آن را مچاله کرده و به صورتم پرت کرده بود ! به پول های عزت دست

!نمی زد ... قمار بود و حرام ! پول من چرا ؟ !قمار بود یا حرام ؟

پاکت را باز کردم و چند چک مسافرتی که در آن بود را برداشتم . خیلی

بیشتر از آن بود که تصورش را می کردم . می شد به یکی از زخم های


romangram.com | @romangram_com