#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_674
" ! لبخند تلخی بر لبم نشست " فعلا که مارو کلا تحویل نمی گیره
شهاب هنوز در آشپز خانه بود که صدای زنگ بلند شد . شهاب از آشپز خانه
. بیرون آمد : چه زود رسید... بمون با هم قهوه بخوریم بعد برو
. کیفم را بار دیگر بر شانه جا به جا کردم : ممنونم ، اما ترجیح می دم برم
. پاکت را هم در کیفم گذاشتم و باز لب به تشکر گشودم
تا دم در همراهیم کرد و تاکید کرد هر چه زودتر به او اطلاع دهم که
پیشنهادش را پذیرفته ام یا نه ! دلم به پیرفتن بود و عقلم هنوز نه ! هنوز
کمی ترس و دلهره از تذکر عطا در کنج دلم مانده بود ... شاید هم همه از
! حسادت نبود آن همه بر حذر داشتن ها
... هزینه ی آژانس را هم حساب کرد و مرا راهی
امید بازگشت داشتم و گرفتن عکس ها . شورانگیز با همه ی اعتمادی که
کرده بود برای لپ تاپش رمز گذاشت و من علی رغم همه ی تلاشم برای
ارسال عکس ها به ایمیل خودم موفق نشدم رمز را باز کنم و چقدر
افسوس خورده بودم... باید بیشتر به شورانگیز نزدیک می شدم و
اعتمادش را جلب می کردم ... فقط دلشوره ی این را داشتم که نکند بلایی
. بر سر عکس ها بیاورد ! باید هر چه زودتر باز می گشتم
romangram.com | @romangram_com