#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_673
زمانی که عطا باز می گشت . شهاب هم در آن مدت هر بار دیده بودمش
رفتار کاملا معقولی از خود نشان داده بود. حتی نگاهش هم معذبم نمی
کرد و من به این نتیجه رسیده بودم که عطا فقط از روی حسادت از من
. خواست بود از او پرهیز کنم
. دوباره عزم رفتن کردم که گفت : من شما رو می رسونم
مخالفت کردم : نه ! اصلا حرفش هم نزنید شما خسته اید من خودم می رم
.
. خندید : بهونه ی خوبیه ... پس اجازه بده آزانس بگیرم
منتظر نظر من نشد و گوشی را برداشت و شماره گرفت . تشکر کردم و
. گفت : تا اومدن آژانس یه فنجون قهوه مهمون من باشید
. تشکر کردم : ممنونم ، اما اصلا میل ندارم
! میل داشتم اما اعتماد کامل نه
... سر تکان داد : امان از دست شما با این تعارفات
به سوی آشپز خانه رفت و نگاهم به دنبالش کشیده شد . باز هم پیرهن
سرمه ای به تن داشت و شلوار مشکی ، تیپ کلاسیک ، موهایش هم ساده
... بود و
به خودم اخم کردم " عطا بفهمه اینطوری خیره میشی و نظر می دی
" ! چشماتو به قول خودش از کاسه در میاره ها
romangram.com | @romangram_com