#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_670
. خواب رفته بود
می دانستم شهاب خواهد آمد . لباس پوشیده و منتظر بودم که به محض
. آمدنش بروم
با ورودش به پا خاستم . با دیدنم لبخند به رویم پاشید : سلااام ریحانه
! خانوم
. دلشوره ی نداشتن عکس ها را پشت لبخند کم جانم پنهان کردم
. ــ سلام . رسیدن به خیر
چمدان کوچکش را کنار جاکفشی گذاشت و کیف را از شانه اش برداشت :
ممنونم ... چطوری بازحمتهای ما خانوم ؟
. سعی کردم کمی لحنم نرمتر باشد در مقابل آن همه خوش رویی
. ــ زحمت نبود
. ــ خوشحالم که مشکلی پیش نیومد
. لبخند زدم
. جلوتر آمد : راحت باش
و با دست اشاره کرد که بنشینم . اما من قصدم رفتن بود . فعلا کاری در
. آنجا نداشتم
. ــ نه دیگه.. مزاحم نمیشم ... باید برم
ابروهایش بالا رفت : قدم ما اینقدر سبک بود ؟
romangram.com | @romangram_com