#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_671
نگاهی به اطراف انداخت : شورانگیز کجاست ؟
. ــ خیلی وقت نمیشه که خوابیده .. سردرد داشت
. نگاهش به غم نشست : این سردرد ها خیلی آزار دهنده شده
. حرفی نداشتم که بزنم . کیفم را برداشتم : با اجازه من برم دیگه
. دستی به موهایش کشید ، نگاهم را گرفتم
ــ نمی شه شامو با ما بمونی ؟
. نمی شد
. ــ ممنونم .عرض کردم باید برگردم
لبخندش را تکرار کرد : اجازه بده مهربونیتو جبران کنم ... هرچند با پول
. نمیشه جبران کرد اما حد اقل کاریه که از دستم بر میاد
به سراغ کیفش رفت و من لب گشودم : نیاز به جبران نیست .من به
... خاست قلبم اومدم تا از شورانگیز مراقبت کنم
تعارفم را ندید گرفت به سویم آمد و پاکتی را به طرفم گرفت : اصلا قابلتو
. نداره
... دستش را پس زدم : باور کنید
! دستش را بار دیگر جلو آورد : خواهش می کنم
از او اصرار و از من تعارف ... واقعا نمی خواستم بگیرم اما با آن همه
اصرار شرمنده م کرد و افزود : ممکنه بازم چنین موقعیتی پیش بیاد و من
romangram.com | @romangram_com