#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_668

دیده بودم مرگ مادر بود و همیشه اینطور فکر می کردم اگر صحنه های

بدتری ببینم و ثبت کنم شاید از کابوس های هر شبه نجات پیدا کنم .. اون

شب دیدن عطا حال منو از حالت طبیعی خارج کرده بود ، بیش از پیش

افسرده بودم ... دقیق و هوشیار نبودم و برای خودم هم عجیبه چطور از

اون صحنه های وحشتناک عکس گرفتم بدون اونکه صدام در بیاد ... من

اشتباه می کردم ... یه کابوسم شده دوتا.. اونقدر که وقتی ام حالم خوبه

می ترسم بخوابم... بدون قرص اصلا نمی خوام و نمی تونم بخوابم.. همه

ش اون خواب های وحشتناکو میبینم ... دیشب متوجه شده بودم همه ی

حواست به عکس هاست اما نمی دونستم دنبال چی هستی ... چهره ت

برام آشنا بود اما اینکه کجا دیدمت اصلا به خاطرم نیست ... حافظه م

برای خاطرات معمولی اونقدر ضعیف شده که حتی گاهی اسممو به سختی

.... به یاد میارم.. اما خاطرات تلخ

دوباره آن حس دلسوزی بر گشته بود . خیلی بیشتر از قبل ! دست هایش را

..... گرفتم : متاسفم ! فکر نمی کردم اینقدر درد کشیده باشی

خودش را در آغوشم انداخت : من خیلی تنهام .... میشه همیشه پیشم

بمونی ؟

می شد ؟

عطا که می آمد می شد ؟


romangram.com | @romangram_com