#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_667

من به خودم قول داده بودم بی خیالش بشم اما نمی شد... این عشق از

نوجوونی تو وجودم شکل گرفته بود... از اولین باری که با شهاب دیده

بودمش ... خیلی کم می اومد خونه مون اما من بهش دل بسته بودم .. هر

وقت حرف او پیش می اومد رنگ از رخم می پرید و دست و پامو گم می

... کردم

. عکس ها رسید به جایی که سرمدی غرق در خون افتاده بود

چهره اش در هم رفت و دستهایش به لرزش افتاد : مرجان فکر نمی کرد من

... یبدار باشم.. بازم همون دعوای همیشگی ... سر ارث و میراث

کنجکاوی دست از سرم بر نمی داشت : ارث ؟ مرجان با شما چه نسبتی

داره ؟

ِر باباست

ِر همس

. ــ دخت

. خدای من ! باورم نمی شد

ــ ارِث مادرشو می خواست ... بابا خیلی بیشتر از اونچه که حقش بودو

... بهش داده بود اما او بازم حرص می زد

یه لحظه به خودم اومدم که مرجان بابا رو از پله ها پرت کرد پایین ...

فقط خواستم اون حنه های تلخ رو ثبت کنم ... تلخترین صحنه ای که


romangram.com | @romangram_com