#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_666

لپ تاپ را به سویم برگرداند : ببین ... من اون روز تو اتاقم بودم که صدای

صحبت عطا و بابا رو شنیدم . خیلی از شنیدن صداش خوشحال بودم ...

بعد از مدتها حالم کمی بهتر بود و می تونستم ببینمش ، هر چند دلم

حسرت اینو داشت که ازش انتقام بگیرم ، انتقام دست رد زدن به سینه ی

عشقم ... اما دلتنگ بودم .... به ذهنم رسید ازش عکس بگیرم و برای

... خودم نگه دارم ... وقت دلتنگی می تونستم نگاش کنم

. قلبم از این عشق فشرده شد ، اما هنوز حسادت بر آن غالب بود

از لای در اتاقم اونا رو دیدم و ازشون عکس گرفتم ... نمی دونم چی شد

که حرفاشون به بگو مگو کشید و صداشون بالا رفت و عطا روی بابا دست

بلند کرد بابا به عقب پرت شد و سرش به میز خورد ، دیگه حال خودمو

نمی فهمیدم... فقط تند تند ازشون عکس می گرفتم... درست مثل اون

.... تصادف لعنتی.. همون که مامانمو

باز هم اشک هایش روان شد : خواستم برم بیرون که دیدم بابا بلند شد ...

حالش خوب بود . متوجه حرفهاشون نبودم ، همین که دیدم بابا آروم شده

منم آروم گرفتم ... عطا پیشش موند تا مطمئن شد حالش خوبه . منم

خیالم راحت شده بود . با شنیدن صدای خداحافظی عطا دوباره از لای در

سر کشیدم داشت می رفت . نمی دونم چرا حسی به من گفت آخرین باره

که می بینمش . آخرین عکس رو گرفتم ... اشکهام همینجوری می بارید ...


romangram.com | @romangram_com