#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_665

دوربین را برداشتم و با او همراه شدم : تو از من چی می دونی ؟

نگاهم کرد : حالا واقعا ریحانه ای ؟

. لبخند زدم . دلم امیدوار بود ... لبخند زدن سخت نبود : واقعا ریحانه م

نگاهش را از چهره ام گرفت : همون دختری که عطا مدتهاست عاشقشه ؟

. دلم ضعف رفت برای عطا

. لبخندم را فرو خوردم : همون ریحانه م

آهی ازسر حسرت کشید : تا قبل از دیدنت ازت متنفر بودم ... اما الان

. ..میبینم عطا حق داره

لبخندم بار دیگر خودنمایی کرد : تو به ما کمک می کنی ؟ راست گفتی که

ایمیل کردی عکسا رو ؟

سر تکان داد : هنوز نه.. اما خیالشو دارم .. فقط بدونم شهاب از دست

... مرجان راحت شده ... همه کاراشو لو می دم

واژه ی همه ی کارهاش برایم عجیب بود . باز هم چیزی بود که من از آن

بی خبر باشم ؟

پس از آن در خود فرو رفت و تا رسیدن به خانه شان حرفی نزد ، حتی پس

از آن ... شهاب روز بعد باز می گذشت و من نمی خواستم به این راحتی

. ارتباطم با شورانگیز قطع شود

شام را به اتاقش بردم . مشغول دیدن عکس ها در لپ تاپش بود . با ورودم


romangram.com | @romangram_com