#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_664
.... ...الان قلبم داره می گیره برای تو حبس بودنش
باز هم اشک هایش بارید : باورم نمی شه ! شهاب از ترس اینکه به هم
... بریزم به من نگفته
ِس حسادت در آن حالت هم دست بردار نبود ، خوشم نیامد از آن حسی
ح
. که به عطا داشت و از اعترافش هم ابایی نداشت
پاهایم که توان از دست داده بودند مجبورم کردند روی نیم کت بنشینم .
او نیز کنارم نشست ، بار دیگر همه ی حرف های او را با خود مرور کردم .
. باورم نمی شد پاسخ کنجکاوی و آنهمه سوال این باشد
... ــ حداقل برادرتو در جریان می ذاشتی
سر تکان داد : تا چند ماه که حال خودمو نمی فهمیدم وقتی ام بر گشتم
دیدم شهاب موفق شده از مرجان جدا بشه .... گفتم بذار قطعی بشه بعد
...
مرجان ! شنیدن نامش هم حس نفرت در دلم می کاشت و عجیب بود
شورانگیز حسی به نام او نداشت و واکنشی نشان نمی داد ... شاید نمی
دانست علاقه ی مرجان به عطا را ... آه ... کدام علاقه ؟ اگر علاقه ای بود
. که او را به جای خود حبس نمی فرستاد
. برخاست : خسته شدم .. بر گردیم
romangram.com | @romangram_com