#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_663

... قادر نبودند منو نگهداری کنن ... من با چشم های خودم دیدم

گریه اش شدت گرفت... چند سال پیش مادرم ... بعد هم پدرم .. حالا به

ِس من تو این دنیا

هیچ قیمتی نمی خواستم شهاب آسیب ببینه ... تنها ک

شهابه ... شهاب به مرجان علاقه داشت ... واسه همین زندگیشو به پاش

ریخته بود اما مرجان نمی خواستش ! جوابش منفی بود ... شهاب خیلی

صبر کرد تا مرجان روی خوش نشون بده اما نشد ... چند ماه پیش شهاب

خسته شد و دست برداشت . از مرجان خواست تا شراکتشونو به هم بزنند

...مرجان قبول نمی کرد تا این اواخر راضی شد ... می شنیدم که شهاب

... می گفت مرجان داره کاراشو ردیف می کنه از ایران بره

واژه ای برای وصف حالم پیدا نمی کردم ! تعجب و حیرت وصف یک لحظه

! اش بود

ــ تو به من کمک می کنی ؟

نگاهش را به نگاهم دوخت : نمی دونم چرا می تونم بهت اعتماد کنم ...

چشمات انگار رنگی جز صداقت نداره ... اما هنوز نه ! هنوز مونده تا

... مرجان کلا از شهاب جدا بشه ... اونوقت می تونم دستشو رو کنم

... ــ اما عطا

لبخند تلخی بر لبهایش نشست : حاضرم برای اون بی معرفت هر کاری کنم


romangram.com | @romangram_com