#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_662

چشمهای زیبایش پر از اشک شد : اما ... به من گفتم عطا برای همیشه از

... ایران رفته

ناگه غیض کرد : داری دروغ می گی ! اومده بودی عکسا رو نابود کنی. من

... اونا ایمیل کردم برای وکیل خانوادگیمون

باورم نمی شد ! او چقدر هوشیار بود اما چرا تا کنون لب فرو بسته بود ؟

اشک هایش که لبریز شده بود فرو ریخت : چطور ممکنه ؟ قاتل پدرم

مرجانه اونوقت عطای بی گناه به جاش رفته حبس ؟

ــ شورانگیز چرا دست قاتل پدرتو رو نکردی ؟ مدرک به این مهمی رو پنهان

کردی کهچی ؟ مرجان واسه خودش بگرده و خوش باشه ؟

دستی به صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد : می ترسیدم ، منه بز

دل از لو دادن مرجان می ترسیدم .... اینکه اموالش مصادره بشه ... به

خاطر شهاب ... با مرجان شریکه همه ی دارو ندارش زیر دست مرجانه ،

اما حالا داره شراکتشو باهاش تموم می کنه ... داره اموالشو جدا می کنه

...می خواستم این اتفاق بیفته بعد دستشو رو کنم ... می ترسیدم شهاب

. صدمه ببینه

... ــ پس ... واسه این تظاهر کردی که

سر تکان داد : تظاهر نبود ! من تازه از آسایشکاه روانی بیرون اومدم ... بعد

از اتفاقی که برای بابا افتاد حالم اونقدر بد بود که شهاب و هیچ پرستاری


romangram.com | @romangram_com