#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_661

نمیدانم

تو "را گم کرده ام"

... یا خودم را

علی نیکنام راد

نگاه به حیرت نشسته ام هنوز به چشمانش بود که گفت : تو کی هستی ؟

خدای من ! این همان شور انگیزی بود که برای سکوت و انزوایش اشک

ریخته بودم ؟

. به من نزدیک شد و درست رو به رویم ایستاد

ــ مگه نمی خواستی عکسا رو پاک کنی ؟ پاک کردم دیگه ! گریه کردنت

واسه چیه ؟

باید می گفتم کی هستم ؟دلیل کنجکاویم را چطور ؟

. از پنهان کاری چیزی عایدم نشده بود که ادامه ش دهم : من ریحانه م

نگاهش به کینه نشست و همان حالت وحشتناک عصبی به او دست داد اما

خودم را نباختم تند تر لب زدم : عطا تو زندانه .. به جرم قتل پدرت ... من

... اون مدارکو نیاز دارم برای اثبات بی گناهیش ... اگرنه ممکنه

... آتش نگاهش رو به خاموشی گذاشت ، نام عطا را زمزمه کرد : عطا ؟ نه

دست های سردش را با احتیاط گرفتم : آره ... الان چند ماهه ! من به هر

. دری زدم تانجاتش بدم اما نشد ، چون مدرک نداشتم


romangram.com | @romangram_com