#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_659
ِس دلتنگی شد ... چند وقت بود چشمها و لبخندش را ،
قلبم مالامال از ح
آن نگاِه پرشیطنت را ندیده بودم؟ !چقدر دلم قدم زدن در کنار او می
... خواست ... دلم
دوقطره اشِک سمج که از چشمهایم فرو چکید نگاِه شورانگیز را به چهره ام
. خیره کرد . لحظاتی طولانی ! آنقدر که م عذب شدم
پس از آن که نگاهش به وضوح به غم نشست رو گرفت و برخاست .
دوربین را از گردنش بیرون آورد و روی نیمکت گذاشت ، نگاه ماتم را به او
دوختم . چند گام از من فاصله گرفت . بی اختیار دست بردم تا دوربین را
بردارم اما پس کشیدم : شورانگیز ؟ اجازه می دی عکسا رو ببینم ؟
نگاهم کرد اما حرفی نزد . با احتیاط دست بردم به سمت دوربین ، از
واکنشش می ترسیدم ، اما رو گرفت و پشت به من ایستاد ... سرش را بالا
گرفت و به آسمانی که ابر می گرفت نگاه کرد ... دوربین را برداشتم ، با آن
همه استرس باز هم می ترسیدم عکس ها نباشد.. من اشتباه دیده باشم یا
....
عکس ها را به عقب بازگرداندم ... آسمان .. درخت ... پنجره ... شاید
بیست تا عکس بود و ... خدای من آن عکس ها نبود ... دوباره نگاه کردم
! ..یک بار... دوبار .. نه ! نبود ! نبود
romangram.com | @romangram_com