#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_658

برخاست و دستش را به سویم دراز کرد ... موافق بود . لبخندی نیم بند بر

. لب نشاندم : کمکت می کنم حاضر شی .. بریم یه هوایی بخوریم

شادی چه رنگیست ؟ شاید بی رنگ ، اما اثرش کاملا مشهود هست ، حتی

. در چهره ی شورانگیز

کمکش کردم لباس پوشید ، خودم هم که از صبح حاضر بودم . دوربینش را

ِب پرحسرِت مرا تا می توانست سوزاند

از همان لحظه به گردن آویخت و قل

و حرص داد . یک لحظه هم از خودش جدا نمی کرد و من خودم را لعنت

می کردم چرا دوربین را به این راحتی به او پس دادم.. تنها برگ برنده ای

. که می توانست عطا را آزاد کند

قصدم قدم زدن در همان نزدیکی و رسیدن به فضای سبزی بود که همان

! اطراف وجود داشت نه جای دور

در سکوت راه می رفتیم ، من در افکارم غرق بودم و او در دنیای عکس

... هایش

شورانگیز دیده بودم

. به فضای سبز رسیدیم ، آنجا را از پنجره ی اتاقِ

مثل اینکه تازه چمن ها را آب داده بودند که آن بوی خوِش نم در هوا

. پراکنده بود


romangram.com | @romangram_com