#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_657

به شانه ام کوبید و مرا هل داد . این یعنی اگر بمانم قصد هجوم دارد . به

! ناچار برخاستم : باشه ... باشه نخور ... اینکه ناراحتی نداره

نگاهش آرام گرفت . با این حال اتاق را ترک کردم . باید فرصتی دیگر پیدا

. می کردم

دوباره برگشتم پایین و او را به حال خود رها کردم ، خودم ماندم و حال

. خرابم

هرثانیه که می گذشت برایم مانند سالی بود ... عطا در زندان بود؛ با آن

همه درد که فقط من درک می کردم، آنوقت مقصر واقعی آزاد و بی قید به

ما خوش بود و

... سفر می رفت و بی خیال از دلِ

به سختی دو ساعت صبر کردم . با اینکه اصلا تمرکز نداشتم خودم را با

رمان سرگرم کردم بی آنکه حتی متوجه معنای یک جمله از آن بشوم .

بالاخره تاب نیاوردم و خودم را به بالا رساندم به این امید که خواب باشد ،

اما خیال باطل ! هنوز بیدار بود و مشغلو عکس گرفتن از اشیاء اتاقش ...

چیزی نمانده بود که کاسه ی صبرم لبریز شود و اشک هایی که به سختی

. مهار کرده بودم فروریزد

با تصمیمی ناگهانی گفتم : موافقی بریم پارک ؟

. نگاه تاریکش به ناگه درخشید . شاید می توانستم اعتمادش را جلب کنم


romangram.com | @romangram_com