#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_656
غذایش را که خورد گفتم : الان داروهاتو میارم . توجه نکرد ؛ برخاست و
لپ تاپش را برداشت و لب تخت نشست . سینی را برداشتم و خارج شدم .
تاب و تحملم تمام شده بود ، مدرک بی گناهی عطا مقابلم بود و نمی
توانستم به آن دسترسی داشته باشم . چه دردی بد تر از این ؟
خودم را درطبقه ی پایین مشغول کردم تا نیم ساعت بگذرد و برای دادن
. دارو ها بروم . وقتی می خوابید می توانستم به آن چه می خواهم برسم
قرصی که شهاب گفته بود را برداشتم و با لیوانی آب به سراغش رفتم .
! مشغول تماشای عکسهای لپ تاپش بود ... باز هم عکس عطا
. در هم رفتن اخم هایم به اراده ام نبود
. با اکراه گفتم : شورانگیز جان ؟ قرصاتو آوردم
حتی نگاهم نکرد . لب تخت نشستم ؛ به خودش آمد و نگاه سردش را به
. من دوخت . سعی کردم لبخند بزنم ؛ سخت ترین کار ممکن
. هر چند می دانستم بی پاسخ می ماند . اما برای حفظ آرامشش لازم بود
قرص را از لفافش بیرون کشیدم و به سویش گرفتم . نگاهش را به دستم
دوخت ؛ قرص را گرفت ، آب را نیز به سویش گرفتم اما در کمال تعجب
دیدم که قرص را با حالتی عصبی و غیر قابل پیشبینی پرت کرد و نگاه
خشمگینش را به چهره ام دوخت . نا امید گفتم : چرا این کارو کردی ؟ این
! دارو ها حالتو خوب می کنه
romangram.com | @romangram_com