#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_655
. باید دوربین را پس می گرفتم ! همه ی امیدم به همین بود
با آن حال حاضر کردن ناهار و مراقبت از او بیش از آن که فکرش را می
کردم عصبی و خسته ام کرده بود . تمام دقایق منتظر بودم که او به خواب
رود تا دوباره به نحوی دوربین را بگیرم ؛ حس بدی به او داشتم ؛ حس
اینکه آنقدر هم که نشان می دهد در خودش غرق نیست و وانمود می کند
که از دنیای اطرافش بی خبر است !دیگر آن حس ترحم و دلسوزی را نسبت
. به او در وجودم حس نمی کردم
ناهارش را به اتاقش بردم تا سر از کارش در بیاورم ... همه آن ساعات را در
! اتاقش به سر برده بود . بی هیچ سر و صدایی
در زدم و اندکی بعد وارد شدم . پشت پنجره ایستاده بود و ظاهرا داشت از
حیاط عکس می گرفت . با ورودم نیم نگاهی انداخت . سینی را روی میز
گذاشتم : لازانیا دوست داری شورانگیز؟
جوابم را نداد ، نگاهم به دوربین بود ؛ به سختی خودم را کنترل می کردم
. که دست پیش نبرم و دوربین را نگیرم
.... پشت میز نشست و مشغول شد ؛ همه ی حواسم به دوربین بود
غذایش را خورد ، نیم ساعت بعد باید داروهایش را می دادم . تمام مدت
در اتاق ماندم و حرکاتش را زیر نظر گرفتم . آرام بود و ظاهرا اتفاق صبح
. را فراموش کرده بود
romangram.com | @romangram_com