#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_654
آمـــدی ساده نشــستی بــه گلیـــــم دل مــن
جرم من چیســت که معشـــوق نوازت شــده ام
.....رفـــتی و بی خبــر از خویش نمودی مارا
..لحـــظہ ای چنـــد نظــر کن
نــگــرانـــت شـــدہ ام
نگاهش به دوربین درون دستم بود ، نفس های عصبی و چشمهای سرخش
مرا به وحشت انداخته بود اما خودم را نباختم ... دوربین را به سویش
گرفتم : ببین .... می خواستم .. می خواستم شارژش کنم داشت خاموش
می شد . دست پیش آورد و با غیض از دستم بیرون کشید . انگار داشت
جانم را می گرفت . اما چاره ای نبود .. می ترسیدم بلایی بر سر دوربین
بیاید . بعدا "هم می توانستم آن را پس بگیرم . لبخند زدم : ناراحت شدی
؟
چه سخت بود با آن حال لبخند زدن ، ذهن پریشانم را جمع کردم : ببخش
. اگه ناراحتت کردم
ناراحتیش را با ضربه ای که به سینه ام کوبید نشان داد ، وقتی که به
ِس حبس شده ام را رها کردم ، هر طور بود باید پس
سمت اتاقش رفت نف
. می گرفتم
romangram.com | @romangram_com