#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_653
نگاهم رفت تا اتاقش .. اذیت ؟
. ــ نه ... نه ... الانم خوابه
. ــ خب ، خدا رو شکر .. خوشحالم که شرمنده ی شما نشدم
. نگاهم به ساعت بود ، کاش شورانگیز بیدار می شد
سکوتم را که دید گفت : ببخش مزاحم شدم . امیدوارم بتونم جبران کنم
. ...مواظب خودتون باشید . خدا نگهدار
خوشحال از خداحافظیش بی تامل پاسخ دادم و گوشی را گذاشتم . نا
خود آگاه با نگاهم به دنبال سرنخهای بیشتری برای اثبات بی گناهی عطا
بودم . در دلم بیش از پیش از مرجان متنفر بودم ... اسم احساش به عطا
عشق بود ؟ !!او را به جای خود به بالای دار می فرستاد آنوقت ادعای
!عاشقی هم می کرد ، لعنت به روی هزار رنگت مرجان
,
باز هم به سراغ شورانگیز رفتم ، آنقدر هیجان داشتم که دست هایم می
" لرزید ، با خود می گفتم " نکنه اشتباه دیدم و همه توهم بود ؟
پریشان و آسیمه سر خودم را به کیفم رساندم و دوربین را بیرون کشیدم ،
با عجله عکس ها را به جای دلخواه رساندم اما ناگه با ضربه ی سنگینی که
به پشتم خورد از درد نفسم بند آمد و دوربین از دستم افتاد ، متعجب به
. پشت چرخیدم و نگاهم به چهره ی خشمگین شورانگیز خشک شد
romangram.com | @romangram_com