#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_652

که برگه ای از لای برگهای آن بیرون افتاد ... ظاهرا برگ سفید بود نگاهی به

آن انداختم و متوجه یک جمله که با خودکار روی آن نوشته شده بود شدم

..... دست خط با اینکه خیلی کج و معوج بود کاملا

"یک بار دیگه ریحانه "

" خوانا بود ... با خود زمزمه کردم " بار دیگه ریحانه ؟

دقیق تر نگاه کردم شاید تاریخی یا ... اما هیچ نبود ... با صدای زنگ تلفن ،

با عجله دفتر را به کشو بازگرداندم و قبل از بیدار شدن شورانگیز از اتاق

خارج شدم . گوشی را برداشتم : بله ؟

ــ سلام ... ریحانه خانوم ؟

!شهاب بود ، نگاهی به ساعت انداختم نزدیک به هشت بود

. ذهن آشفته ام را جمع کردم : سلام

ــ ببخشید ، خواب بودید ؟

. ــ نه ... خیلی وقته بیدارم

. صدایش پر از آرامش بود : اوه ، بله فراموش کردم شما سحرخیزید

. معذب بودم ، واژه ها را نمی یافتم که پاسخش گویم

ــ راستش دیشب چند بار با گوشیتون تماس گرفتم پاسخ ندادید ، به تصور

اینکه خسته بودید و خوابیدید بی خیال شدم اما الان دیگه نتونستم

بیخیال باشم ... نگران بودم ، اذیتتون که نکرد ؟


romangram.com | @romangram_com