#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_651

ندانستم چگونه نماز خواندم ، آنقدر اشک ریخته بودم که چشم هایم باز

... خدایا شکرت

" نمی شد "

.

لباس هایم را پوشیدم و منتظر بیدار شدن شورانگیز ماندم . کاش می

توانستم بدون او بروم .. اما نمی شد ، مسولیتش را پذیرفته بودم . چند

بار به اتاقش سر زدم اما خیال بیدار شدن نداشت ، دل در سینه ام بی تاب

. بود برای رفتن اما چاره ای نداشتم

جرات اینکه خودم بیدارش کنم را هم نداشتم ، می ترسیدم به هم بریزد و

نتوانم آرامش کنم ... با فکری ه به ذهنم رسید به اتاقش برگشتم ، شاید

.... چیز بیشتری دستگیرم می شد ، عکس بیشتری یا

فقط یک دفتر در کشوی میزش پیدا کردم تنها یک خط یاد داشت در آن

دیدم" : عطا برای من تموم شد ... ازت متنفرم ریحانه " تاریخی که پایین

صفحه دیدم مربوط بود به چهار سال پیش بود و بعد از آن هیچ چیزی در

دفتر نوشته نشده بود.. کاش خاطراتش را می دیدم و می خواندم ... شاید

پاسخ آن همه سوال را پیدا می کردم ! دفتر را برگ زدم و با صدای جا به

جا شدن او هول و دست پاچه دفتر از دستم افتاد ، نگاهم را به او دوختم ،

هنوز غرق در خواب بود و متوجه من نشده بود . خم شدم دفتر را بردارم


romangram.com | @romangram_com