#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_650
بادیدنِ
مرد غرق به خون ! بی اراده نشستم و با دقت بیشتری به عکس خیره شدم
ِر جسد سرمدی ... با
؛ پدرش بود ! عکس قبلی را هم دیدم... مرجان کنا
.... سرو رویی آشفته ! با دستی لرزان عکس قبلی و .. قبلی و .... قبلی و
خدای من ! خدای من ! باورکردنی نبود ! مرجان سرمدی را از پله ها
انداخته بود ... همه ی اینها در عکس هایی که ظاهرا از لای در اتاق
شورانگیز گرفته شده بود نشان از این می داد که مرجان باید قاتل سرمدی
باشد ... قبل از آن هم عکس هایی بود از عطا ، دست داندش با سرمدی و
خروجش از سالن .... عکسی پیش از ان عطا را نشان می داد در حالی که
لیوانی آب به دهان سرمدی نزدیک کرده بود یا قبل از آن ... عطا و سرمدی
... در حال گفتگو
به آنچه چشمانم می دید اعتماد نداشتم بار دیگر عکس ها را از اول دیدم .
از جایی که به عطا مربوط می شد و مرجان و سرمدی ... یک بار دو بار سه
بار و هر بار می دیدم بیشتر به بی گناهی عطا پی می بردم ... اشک بود که
... چون باران از چشم هایم روان بود
نگاهی به ساعت انداختم تا صبح چیزی نمانده بود.. باید به دیدن یک
.... وکیلی می رفتم .. شور انگیز را هم با خودم می بردم
romangram.com | @romangram_com