#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_649
را نداشت . اشک هایم را پس زدم ، شاید دیدن اشک هایم حالش را بد تر
می کرد ، آنقدر نوازشش کردم تا چشمهایش بسته شد ودوباره به خواب
رفت . وقتی نفس هایش ریتم مرتبی گرفت و نشان از آرامش و خوابش
داد آرام بر خواستم و سرش را روی بالش گذاشتم ... بارش اشک هایم به
شورانگیز و
اختیارم نبود ، چقدر حسرِت زندگی مرفه داشتم ، بادیدنِ
زندگی سرد و تاریکش تنها چیزی که در نظرم اهمیت پیدا کرده بود
. سلامتی بود و بس ! سلامتی و ... عشقی که دلت به ان گرم باشد
هنوز از اتاق خارج نشده بودم که چشمم به دوربین عکاسیش افتاد . دست
بردم و آن را برداشتم .... نگاهی به شورانگیز انداختم ، راضی بود ؟ به این
بهانه که عکس های خودم را پاک کنم آن را برداشتم و از اتاق خارج شدم .
روی کاناپه دراز کشیدم ، نگاهی به ساعت رو به رویم انداختم ؛ چند دقیقه
از سه گذشته بود . اولین عکس را دیدم ، همان بود که از من گرفته بود ..
عکس ها را یکی یکی برگشتم و دیدم ، رسیدم به عکس هایی که در خیابان
گرفته بود ... سه تا عکس بود ، بدون کیفیت و با لرزش دست به جز یکی
. که در حال گذشتن از خیابان بودم که شفاف بود و واضح
... محو تماشای بقیه ی عکس که شدم بار دیگر خواب به چشمانم آمد اما
عکسی ذهنم که در حال خوابیدن بود هوشیار شد .... عکس یک
romangram.com | @romangram_com