#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_648

به مرجان که فکر می کردم قلبم مالامال از غم می شد . عطا را از من

خریده بود ، من او را فروخته بودم تا خوشبخت شود ؛ چاره چه بود وقتی

من بود ؟

خوشبختی و رهایی اش در گروی نبودنِ

در همین افکار دست و پا می زدم که چشم هایم گرِم خواب شد اما با چنان

جیغ و فریادی از خواب پریدم که قلبم با آن کوبش در حال کنده شدن بود

.تالحظاتی زمان و مکان را فراموش کرده بودم و قادر نبودم تشخیص دهم

کجا هستم و در چه حالتی .. اما تا به خودم آمدم به سوی اتاقش دویدم ،

سراسیمه و حیران در را گشودم و او را در حالی که روی تخت نشسته بود

و سرش را در میان دست هایش گرفته بود بی وقفه جیغ می زد ...

سردرگم و متعجب او را در آغوش گرفتم و سعی کردم آرامش کنم

...دقایقی به سختی گذشت که نمی دانم خسته شد یا از وجودم آرامش

گرفت که دست از جیغ زدن برداشت و آرام شروع به گریستن کرد ، با

. احتیاط لیوان آب را به لبهایش نزدیک کردم : بخور عزیزم ... بهتر میشی

جرعه ای نوشید و خودش را بیشتر در آغوشم فشرد ، موهای پریشانم را

پس زدم و موهای او را نوازش کردم ، بوسه ای که به موهای نرمش زدم از

من تاب دیدن آن همه درد

سر دلسوزی بود ، چون کودکی بی پناه بود و دلِ


romangram.com | @romangram_com