#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_647
اخم هایم حسابی در هم بود و ذهنم مشغول ! مرجان چه نسبتی با آن ها
داشت ؟
همه ی عکس ها را دیدم و وقتی به خودم آمدم متوجه شدم بیش از یک
ساعت گذشته است . خسته بودم و چشمانم از بی خوابی می سوخت .
برخاستم و لپ تاپ را به اتاق برگرداندم و نگاهی به چهره ی آرام شور
انگیز انداختم ، بیچاره او ؛ بی شک با عذابی بزرگ دست و پنجه نرم می
. کرد
رو انداز را به رویش مرتب کردم و از اتاق خارج شدم . می خواستم در
سالن روی کاناپه بخوابم ؛ شهاب گفته ممکن است در خواب راه برود . باید
. هوشیار می خوابیدم و مراقب می بودم
شالم را برداشتم و مانتو ام را بیرون آوردم ، تاپ آستین کوتاه سرمه ای به
تن داشتم و شلوارم هم نسبتا "راحت بود . روی کاناپه دراز کشیدم ؛ خیلی
. راحت بود و می توانست برای یک خواب راحت جای مناسبی باشد
چشم هایم را که بستم تنها عکسی که رد خاطرم نقش بسسته بود پشت
پلک های بسته ام نشست . با خود به این نتیجه ی دلخواه رسیده بودم که
عطا با خانواده ی آنها به مسافرت یا تفریح رفته بوده و با او و شهاب
عکس تکی انداخته ، بی هیچ منظوری .. البته شاید شورانگیز به او علاقه
! داشته اما عطا نه
romangram.com | @romangram_com