#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_646

. دیدم

سعی کردم تا به خواب رفتن او سرم را به کتاب گرم کنم ، اما مگر می شد

؟اصلا از رفتار های او سر در نمی آوردم ... یعنی ... یعنی ممکن بود عطا را

دوست داشته باشد ؟ !کلافه و سر در گم آنقدر دور خودم گشتم تا وقتی

که برای چندمین بار به اتاقش سر زدم و دیدم که در خوابی عمیق فرو

رفته . نفس هایش آرام و منظم بود ... لپ تاپ روی عسلی ، درست مقابل

. صورتش بود و هنوز روشن بود ، همان تصویر

با احتیاط وارد شدم ، اول چراغ را خاموش کردم ، فضا بسیار کم نور شد ،

آرام لپ تاپ را برداشتم و خارج شدم .. هرچند کمی عذاب وجدان داشتم

اما حس می کردم چون به عطا مربوط است به من هم ربط دارد . در همان

بالا نشستم و لپ تاپ را روی میز گذاشتم و مشغول دیدن عکس ها

سالنِ

شدم ، بیشتر عکس های شورانگیز بود و شهاب و عکس های خانوادگی

..جز یکی ، آن هم با شهاب ، دیگر عکسی از عطا ندیدم ،اما هر چه پیش

می رفتم عکس های مرجان بیشتر و بیشتر می شد ، عکس هایی که با

خانواده ی شورانگیز گرفته بود ، گویی جزیی از خانواده شان باشد ،

همانقدر صمیمی و راحت ، حتی عکس های بدون آرایش و با لباس های

... راحتی


romangram.com | @romangram_com